تبليغاتX
صدای درون
با سلام و صلوات بر روح تمام مسافرین عزیز

و با درود به وزیر محترم راه و ترابری

ورود شما را به پروازلایتناهی هواپیمایی جمهوری اسلامی خوشامد می گوییم

خداوندا مشیت خودت را در رسیدن و لقا بخود برما قرار ده و سرعت ان فزون كن.

مقصد ما به احتمال 99%بهشت موعود و احتمالا 1%مقصدی كه بر روی بلیط درج شده می باشد.

خلبان پرواز مرحوم شهید كاپیتان بهشت زاده و كرو پروازی ؛سفری خوش برای شما آرزومند است.

لطفا به علامت نكشیدن سیگار اصلا توجه ننموده و آخرین سیگار زندگیتان را به خوشی دود نمایید.

بستن كمربندها اصلا ضروری نیست و كاملا بدرد نخور است.

در صورت بروز اشكال درسیستم هوای كابین ماسكهایی از بالای سر شما اویزان خواهند شد كه شما قبل از آن رایحه ی خوش ملایك را احساس خواهید كرد.

این هواپیما مربوط به هزاره دوم میلادی بوده و دارای دو درب اضطراری در جلو ،دو در در كنارین و یك در عقب می باشد كه چندین سال است اهرم های آن كار نمی كند.

ارتفاع پرواز به احتمال قریب به یقین تا آسمان هفتم بوده و هوای بهشت بسیار عالی می باشد.

سفر خوشی را برای شما ارزو مندم.

از اون جاییكه هیچ خارجی احمقی وجود نداره كه من لازم باشه یه بار دیگه انگلیسی بلغور كنم،سرتونو درد نمیارم.

اگرم كسی هست كه انقدر احمق بوده كه لازم نیست بگم.
+ نوشته شده توسط منصور در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:19 |
سر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم.
من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

+ نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 و ساعت 2:30 |
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه

بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.


تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.


2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر

منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :


دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.


3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد

+ نوشته شده توسط منصور در شنبه بیست و یکم اسفند 1389 و ساعت 18:10 |
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك (المپيك معلولين) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر

از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم.

آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت

نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان

مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود

 ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد .

پسرک يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد. هشت نفر ديگر صداي گريه او را

شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند يكي از آنها كه

مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و  پسرک گريان را

بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .

سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند. در واقع

همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

یک شمع با روشنایی شمعی دیگر چیزی را از دست نمی دهد.
+ نوشته شده توسط منصور در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 و ساعت 19:30 |

وقتی به پشت سرم نگاه می کنم، واقعا تعجب می کنم که این چند سال چطور گذشت....همیشه حس می کنم که خودم از سنم عقب می مونم...

الان 7 سال از سال اول دانشگاه می گذره اما هنوز همون هوا رو تو خودم حس می کنم....نمیدونم این چه رازیه که میگن زمان زود میگذره... واقعا زود میگذره یا من به گذشت اون توجه نداشتم؟...

نمیدونم...تجربیات جالبی داشتم...اما خیلی بیشتر از اونی که باید تجربه می کردم، از دست دادم....دلیلش نمی دونم چیه احتمالا به خاطر عدم و توجه و مشغولیت های بیخود بوده...

چه اهمیتی داره که دلیلش چی بوده...مهم اینه که اون فرصتا دیگه رفتن....

این قافله عمر عجب می گذرد

+ نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 و ساعت 0:53 |
امروز تنهام تو محل کارم سر یکی از دکل های چاه نفت خوزستان... حوصله ام سر رفته... از بس مطالب این و اونو نوشتم خسته شدم... یکم از خودم بنویسم... چی میشه؟ شاید برای هیچ کس مهم نباشه...اما خوب چه اهمیتی داره؟...

فقط تنهاییه که معنی تنهایی رو معلوم میکنه... حس می کنی درون یک فضای خالی بی نهایتی که جای اینکه تاریک باشه پر از شکل ها و تصاویر مبهم و گذراست...

یه بار شکل زندگی آینده رو می بینی....

یه بار گذشته رو می بینی....

یه بار رویا های دیروز و امید های فردا....

چیز عجیبیه....

بیرونو که نگاه می کنم بچه های دکلو می بینم که فارغ از همه چیز مشغول به کارند... گفتم فارغ از همه چی... آخه وقت فکر کردن به چیزی رو هم ندارن...

پیش خودم میگم خداییش کدوم یکی بیشتر خدمت میکنه... کارگری که صبح تا شب لوله ها رو آچار میندازه تا چاه به نفت برسه و رزق مردم بیاد بالا... یا فلان جراحی که یه عمل خفن میکنه...

جوابی ندارم... چون می بینم هر دو کار با ارزشه... هر چند پرستیژ کاریشون فرق میکنه...چه اهمیتی داره... کار کاره و خدمت خدمت....

اما صورت های سوخته ... دست های پینه بسته... نگاه های خسته اونا میگه که این تفاوت پرستیژ تو جامعه ما اهمیت داره...به طوری که کاره اونا رو سبک نشون میده...

شاید کمتر کسی بدونه که 1 ساعت کارو زودتر تموم کردن تو اینجا یعنی 30 میلیون تومن خدمت به مملکت... معادل 20 تا عمل لیزیک چشم!!!

اما خوب... زندگی میگذره...

+ نوشته شده توسط منصور در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 23:34 |

A Japanese proverb:

"If one can do it, You too can do it.

If none can do it, You must do it."

Its Iranian version:

" If one can do it, let him do it.

If none can do it,why waste your time on it!"


+ نوشته شده توسط منصور در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 و ساعت 22:26 |

1. یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت 3 نفر بیشتر نیستن ولی 5 خط موبایل دارن


2. واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه پشت میز بغل دستی تو نشسته



3. رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه



4.ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه که بیان کمک و چیزایی رو که خریدی ببرن داخل


5. هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره



6. وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی،استرس همه وجودت رو میگیره و با سرعت برميگردی که موبايلت رو برداری. بدون توجه به اینکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی



8. صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و چک کردن ایمیله


9. الان در حالیکه این ایمیل رو میخونی،سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی


10. اینقدر سرگرم خوندن این ایمیل بودی که حتی متوجه نشدی این لیست شماره 7 نداره



11. الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه



12. و من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالاحتماً شماره 7 رو پیداش میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی.



13 .دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی. خوب! من شوخی کردم ولی نشون میده که تو ، انسان عصر 2010، به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور میکنی!

+ نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و ششم دی 1389 و ساعت 22:36 |

 

زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد.
 
فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید.

 در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.

هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید.
 

سلامتی:

1- آب فراوان بنوشید.

2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..

3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.

4- بااین 3 تا E زندگی کنید:

 Energy              (انرژی)

Enthusiasm         (شورواشتیاق)

Empathy             (دلسوزی و همدلی).

 

5- از ورزش کمک بگیرید.

6- بیشتر بازی کنید.

7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.

8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.

9- 7 ساعت بخوابید.

10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید.

 

شخصیت:

11- زندگی خود را با هیچ کسی مقایسه نکنید: شما نمی‌دانید که بین آنها چه می‌گذرد.

12- افکار منفی نداشته باشید، در عوض انرژی خود را صرف امور مثبت کنید.

13- بیش از حد توان خود کاری انجام ندهید.

14- خیلی خود را جدی نگیرید.

15- انرژی خود را صرف فضولی در امور دیگران نکنید.

16- وقتی بیدار هستید بیشتر خیال‌پردازی کنید.

17- حسادت یعنی اتلاف وقت، شما هر چه را که باید داشته باشید، دارید.

18- گذشته را فراموش کنید.. اشتباهات گذشته شریک زندگی خود را به یادش نیاورید. این کار آرامش زمان حال شما را از بین می‌برد.

19- زندگی کوتاه‌تر از این است که از دیگران متنفر باشید. نسبت به دیگران تنفر نداشته باشید.

20- با گذشته خود رفیق باشید تا زمان حال خود را خراب نکنید...

21- هیچ کس مسئول خوشحال کردن شما نیست، مگر خود شما.

22- بدانید که زندگی مدرسه‌ای می‌ماند که باید در آن چیزهایی بیاموزید. مشکلات قسمتی از برنامه درسی هستند و به مانند کلاس جبر می‌باشند.

23- بیشتر بخندید و لبخند بزنید.

24- مجبور نیستید که در هر بحثی برنده شوید. زمانی هم مخالفت وجود دارد. 


جامعه:

25- گهگاهی به خانواده و اقوام خود زنگ بزنید.

26- هر روز یک چیز خوب به دیگران ببخشید.

27- خطای هر کسی را به خاطر هر چیزی ببخشید.

28- زمانی را با افراد بالای 70 سال و زیر 6 سال بگذرانید.

29- سعی کنید حداقل هر روز به 3 نفر لبخند بزنید.

30- اینکه دیگران راجع به شما چه فکری می‌کنند، به شما مربوط نیست.

31- زمان بیماری شغل شما به کمک شما نمی‌آید، بلکه دوستان شما به شما مدد می‌رسانند، پس با آنها در ارتباط باشید.

 

زندگی:

32- کارهای مثبت انجام دهید.

33- از هر چیز غیر مفید، زشت یا ناخوشی دوری بجویید.

34- عشق درمان‌گر هر چیزی است.

35- هر موقعیتی چه خوب یا بد، گذرا است.

36- مهم نیست که چه احساسی دارید، باید به پا خیزید، لباس خود را به تن کرده و در جامعه حضور پیدا کنید.

37- مطمئن باشید که بهترین هم می‌آید.

38- همین که صبح از خواب بیدار می‌شوید، باید از هستي تان شاكر باشيد.

39- بخش عمده درون شما شاد است، بنابراین خوشحال باشید.

 

+ نوشته شده توسط منصور در شنبه بیست و پنجم دی 1389 و ساعت 16:14 |

                  از قدیم گفته اند وقت طلاست، به عبارت دیگر          : زمان = پول :       معادله 1

همین  طور گفته اند توانا بود هرکه دانا بود، یعنی       : توان = علم       : معادله 2

می دانید که:

زمان / کار = توان:                معادله 3

با جای گذاری معادله  1 و 2 در معادله سوم به این معادله می رسیم:

پول / کار = علم

که  می توانیم آن را به این صورت بازنویسی کنیم:

علم/ کار = پول

بنابراین:

Lim    (پول) = ∞

علم--- ۰

یعنی هر چه علم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است، و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !

!به عبارت دیگر وقتی علمت به سمت صفر میل کند، پولت به بی نهایت خواهد رسید

 --- علم 

  هر جهعلم و سوادت کم تر باشد درآمدت بیشتر است، و این هیچ ربطی به مقدار کار انجام شده ندارد !

!به عبارت دیگر وقتی علمت به سمت صفر میل کند، پولت به بی نهایت خواهد رسید

 

+ نوشته شده توسط منصور در سه شنبه چهاردهم دی 1389 و ساعت 14:11 |

جک و دوستش باب تصميم مي گيرند برای تعطيلات به اسکي برن...


با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند..


پس از دو سه ساعت رانندگي، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند.


هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است.


زني بسيار زيبا در را باز مي کند.


مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.


زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند.

جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در اصطبل بخوابيم.
سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد.
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به اصطبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه مي افتند...


حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشاني‌هايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب توفاني به آنها پناه داده بود.


پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟


باب پاسخ داد: بله


جک گفت: يادته که ما در اصطبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟


باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه


جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله...من...


جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟ ... تا من ... بهترين دوستت را ...


جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد ...


باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت ... جک ... من مي تونم توضيح بدم ... ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم ... فقط ... حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.

.

.

.

.

.

.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته ...!!!

+ نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 12:37 |
قیمت بنزین معمولی سهمیه‌ای هر لیتر 4000 ریال، بنزین معمولی غیر سهمیه‌ای 7000 ریال و هر متر مکعب سن ان جی 3000 ریال اعلام شد.


این قیمت‌ها در اطلاعیه شماره دو ستاد هدفمندی یارانه‌ها آمده است.

در این اطلاعیه همچنین آمده که گازوئیل سهمیه‌ای هر لیتر 1500 ریال و گازوئیل غیرسهمیه‌ای هر لیتر 3500 ریال خواهد شد!
+ نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 12:18 |


Powered By
BLOGFA.COM